تاقچه نخستین خانه من پس از ۱۵ سال

تاقچه نخستین خانه من پس از ۱۵ سال

این نخستین تاقچه نخستین خانه من پس از ۱۵ سال است. یکی از کارهایی که هر روز صبح انجام می‌دهم این است که نگاهی به وان درایو (سرویس حافظه ابری مایکروسافت برای ذخیره فایل‌ها) می‌اندازم و در بخش عکس‌ها هر روز رخدادهای گذشته در چنین روزی را یادآوری می‌کند. از پارسال شروع می‌کند و تا هر کجا تاریخ مصور داشته باشی و عکس‌هایت متادیتایشان درست کار کند به عقب می‌رود (متادیتا، داده‌هایی است که به همراه هر عکس ذخیره می‌شوند و شامل اطلاعاتی درباره تاریخ و نوع دستگاه و گاهی جایی که عکس گرفته شده در خود دارند من تقریبا هر عکسی که از ۲۰۱۶ گرفته‌ام با متادیتا بوده است. برای امنیت شخصی چندان مناسب نیست ولی برای امنیت حافظه خیلی خوب است).

امروز ورق زدم و به این عکس که مال سه سال پیش است رسیدم.

پس از آنکه بیرون آمدم، یک خانه برایم اجاره کردند. خانه کاملا خالی بود. هیچ چیزی بر در و دیوارش نداشت. یک آشپزخانه خالی داشت و یک اتاق خالی با یک تخت و تشک قدیمی. تمیز بود. پس از چند ماه درست آن زمانی که سر و سامان گرفتنم شروع شد، با نینا به فروشگاه رفتیم و چند تاقچه چوبی خریدیم تا دیوارها را مال خودم کنم. هنگامی که در خانه غریب و خالی در یک کشور بیگانه و تنها زندگی می‌کنی، نخستین کاری که باید بکنی این است که رشته‌های تعلق احساسی خودت با محیطی که در آن زندگی می‌کنی را ولو خیلی سطحی و ظاهری محکم کنی. یا ایجاد کنی. من این کار را پیش تر ها آغاز کرده بودم. یک قاب عکس داشتم  و آن را سر راهم به یک دکان که صاحب آن مسلمان بود دادم. آیات قرآن بر آن قاب نقش بسته بود. دست کم گمان کردم این قاب دیگر به کار من نمی‌آید شاید به کار یک مسلمان باورمند آلبانیایی بیاید. از فردایش دکان مال من بود. چون هر بار که به دکان می‌رفتم انگار که بخشی از من آنجا روی دیوار است. احساس تعلق می‌کردم. همیشه به دوستانم هم می‌گفتم که باید خودتان را پهن کنید در جایی که هستید. چیزهایی از خودتان بر جای بگذارید. درست مثل حیوانی که محیط خودش را با شاشیدن نشان گذاری می‌کند. ما که آدم‌های متمدنی هستیم و با بسا چیزهای بیشتر بودنمان را اعلام می‌کنیم. چرا که نه. یک گلدان گل در خیابان بگذاریم. خیابان مال ما می‌شود.

خلاصه پس از جنگ و جدال فراوان با حس کاذب اما دهشتناک تنهایی، خواستم خانه را مال خودم کنم.

هدفم از نوشتن این پُست همان توضیح بالا بود و همچنین توضیح عکسی که می‌بینید.

سه‌تار شکسته در سمت راست تصویر، همان سازی‌ست که در سال ۱۳۸۱ روی دوشم گذاشتم، از شهر به شهر تا شمال شرق ایران رفتم و با آن از کوهستان‌ها و یخ‌بندان‌ها گذشتم، با آن از ترکیه و سوریه گذشتم، با آن سوار قطار شدم، با آن در صحرای امام ویس (که هیچ کس به بادش دچار نشود)‌ نواختم. با آن از زیر موشک‌ها گریختم. با آن زخمی شدم، با آن بر روی سن رفتم و با آن به عبارتی به درون آتش رفتم و بیرون آمدم. حالا این ساز در گوشه انبار استودیوی نیمچه خانگی‌ام هنوز با من است. نمی‌دانم تا کجا با آن خواهم رفت. ساز خوش صدایی هم نیست. قیمتی هم ندارد ولی هیچ سازی در جهان مانندش نیست. دیگر نیازی هم به نواختنش نیست. یک نگاه به ساز من را می‌نوازد. حالا این ساز من را می‌نوازد. من یک سه‌تار دیگر می‌نوازم.

آن بوف (جغد)‌ را نینا از فلورانس ایتالیا از فروشگاهی به نام «شیراز» برایم خرید. تا آن زمان دانسته بود که من بوف را دوست دارم. برایم بوف نشان دانش و بینش بوده است. درست بر خلاف عقیده آلبانیایی‌ها در اینجا که بوف را سمبل حماقت می‌دانند. مثلا اصطلاحی دارند که:‌ حتی بوف هم این را می‌فهمد تو نمی‌فهمی؟‌ که یعنی :‌خیلی ابلهی! اما برای من و ما بوف چیز دیگری است. بگذریم. آن بوف را که هنوز با خودم همه جا می‌برم (نه از بابت فتیشیسم بلکه به آن خاطر که چیزی از آغاز دوباره راه و زیستن دوباره به یادم می‌آورد)‌.

آن سازی که در میان خفته سازی آلبانیایی است که صاحب‌خانه‌ام به من قرض داده بود. چیفتلی نام ساز سنتی آلبانیایی‌هاست. چیفت همان چفت خودمان است. چون تنها دو سیم دارد و با مضراب نواخته می‌شود. ساختمانش درست مانند سه‌تار است (البته اصلا ظرافت سه‌تار را ندارد)‌، پرده‌بندی‌اش درست مثل دوتار خودمان است. ساز در مجموع ساده‌ای است و آنچه با آن نواخته می‌شود می‌تواند البته بسیار زیبا یا ساده باشد.

 

امروز (۲۸ اسفند ۱۳۹۸) انوشیروان به من یادآوری کرد که سازم را پیش از رفتن به عراف نزد او رها کردم (با این تصور که دیگر به کار نمی‌آید)‌ و او آن را برایم بعدها آورد. نکته دیگر که فراموش کرده بودم بگویم این است که انوشیروان یک بار که ساز را در ضبط یک ویدئو کلیپ شکسته بودم، برایم با دستهای توانا و با کمترین امکاناتی تعمیر کرد و دوباره به من هدیه داد و از او سپاسگزارم. حالا او ناراحت است که دوباره ساز را شکسته‌ام. نکته مهم دیگر این است که هنگام تعمیر ساز، در پشت صفحه ساز یادداشتی گذاشته بود که جز با شکستن دوباره‌اش نمی‌شد دانست چه نوشته! پس از آنکه ساز دوباره شکست، توانستم آن نوشته را هم ببینم.

انوشیروان امیدوار است که به زودی بتواند دوباره ساز را برایم تعمیر کند. او همچنین معتقد است که ساز، صدای خوبی داشته است و ساز خوبی هم بوده است.

گفتم این‌ها را هم تا دوباره فراموش نشده‌اند به این نوشته بیفزایم و به روز رسانی کنم.

آن مجسمه کشتی وایکینگی طور هم هدیه نخستین هنرمندی است که در آلبانی ملاقات کردم. او نویسنده و مجسمه‌ساز بسیار توانمندی‌ست. با آپاراتم (به قول خودش)‌ برایش یک آلبوم عکس از کارهایش تهیه کردم. نامش فیتیم است و دوستی مان برقرار است. یک ماه پیش کتابی از او منتشر شد و داستان‌های کوتاهش در مجله‌ای هفتگی چاپ می‌شود. هنرمندی گمنام و بزرگ که هیچ آبش با سیاست و دولت و وضعیت فرهنگی موجود در یک جوی نمی‌رود ولی دلش از معروف نبودنش در این زمانه آرام است چون معروف شدن با کنار گذاشتن روند آفرینشی که در پیش گرفته خیلی فاصله دارد. هنوز جایی در صنعت رایج هنر برایش پیدا نکرده‌اند. تا تقی به توقی بخورد یا نخورد و او را به عنوان یک هنرمند بیدار که به دنبال بیداری می‌گردد و می‌نویسد شناسایی کنند یا نکنند. این به بیداری جامعه بستگی دارد. نه؟

او هنوز می‌نویسد. اما دیگر مجسمه‌هایش را نمی‌فروشد. آن‌ها را فعلا در خانه نگاه داشته و هر روز به آن‌ها نگاه می‌کند. دست کم می‌داند چه ارزشی برای آن کارهایش قائلم!

آن سه تا کتاب هم عبارتند از:‌ کتاب انجیل،‌ تورات و مختار صحاح. آن‌ها را نگاه داشته بودم چون به آن‌ها برای کار پژوهشی‌ام نیاز داشتم. هر سه را سالها در تب و تاب مرگ و زندگی با خودم حمل کرده‌ام. این کتاب‌ها شاید یک سوم از کوله پُشتی‌ام را پُر می‌کردند. چون برای سالها این کوله پُشتی که تویش یک دست لباس و شرت و جوراب و تیغ ریش تراشی و همین کتاب‌ها چیز دیگری نبوده است، خانه‌ای بوده که بر دوش داشته‌ام.

هیچ نمی‌دانم از خواندن این نوشته چه احساسی به شما دست می‌دهد. امیدوارم چیزی در چنته داشته بوده باشد برایتان.

تا زود

شما خواندن این نوشتار را به پایان رساندید. نمی‌خواهید دیدگاهی بنویسید؟

همرسانی

پاسخی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Copy link
Powered by Social Snap