موسیقی، زبان و نگاه تازه، شماره ۱

موسیقی، زبان و نگاه تازه، شماره ۱

یافتم!

من صدای خود و زبان موسیقی خود را دیشب یافتم.

ویژگی‌های موسیقی من:

ریتم:

ریتم در درون من بسیار به مایه طبیعت نزدیک است. من در صدای طبیعی ریتم می‌شنوم. پرسش من از خودم این بوده است که چرا از همان طبیعت ریتم را بر نگیرم. بازتاب اصوات طبیعی در ریتم درست با روانم ارتباط برقرار می‌کند. منظور من از طبیعت همه آن چیزهایی‌ست که رخ می‌دهند بی آنکه دستی مستقیم درکارشان باشد.از چک چک آب ظرف‌شویی گرفته تا بارش پر نوانس باران بهار یا همین باران ماه مارس تا سرفه‌های پسرم یا واژه‌ها و اصواتی که از خودش در می‌آورد و هنوز معنای روشن و انتزاع کاملی را حمل نمی‌کنند. تا ضربه‌هایی که بر میز می‌زند و بازی‌هایی که با لب‌ و دندان و اشیاء دیگر می‌کند. تا صدای خودرو و جانوران شب‌زی و جیرجیرک‌ها و قورباغه‌ها یا صدای وزش باد در گیسوان درختان. این‌ها همه‌ی اجزای ضروری برساخت ریتم موسیقی مرا فراهم می‌کنند و تا آنجا که خیال می‌تواند برود، زیاد و گونه‌گونند. کار من ایجاد تصویری ذهنی از برهم‌کنش و چیدمان این اصوات در فواصل زمانی‌ست که پیش از هر هنری از دل طبیعت کشف شده و به انتزاعی‌ترین وجه ممکن (با ریاضیات) تعریف و ساده‌سازی شده‌اند. در واقع چنین ریتمی با چنان اجزائی، به خودی خود می‌تواند کامل‌ترین تجربه موسیقایی را برای هر انسان حساسی به هر زبان که سخن بگوید بسازد. می‌تواند تا ژرف‌ترین لایه‌های روان آدمیان رخنه کند و نیروی تغییری که در آن است چنان بزرگ است که می‌توان از منظر جامعه‌شناختی به عنوان یک agent دگرگونی اجتماعی به آن نگریست.
ساخت چنین ریتمی نیازمند مهارت و تجربه است. مهارت در شنیدن و تشخیص پتانسیل اصوات. توان و استعداد دسته‌بندی و گروه‌بندی کردن ویژگی‌های روشن و متمایز هر صدا. تخیل و آفرینندگی که بتواند با ترکیب رنگ‌های این اصوات، تابلویی طبیعی و در عین‌حال راسخ بسازد. مهارتی ادبی و انتزاعی در ایجاد ارتباط و تناسب نسبی میان ریتم و کلام و واژگان به‌گونه‌ای که سراپای‌کار یک کلیت جلوه‌کند و حتی در چنان مواردی که اثر بر آن است تا پریشانی و نابسامانی را گواهی‌دهد، جلوه‌ای از نابسامانی آنگونه که تجربه می‌شود بسازد. حتی اگر قرار باشد اثر برای دیوانگی ساخته‌شود، باید بتواند منطق نهفته در روان پریش را بازگو کند. باید بتواند بازتابی از سامان نهفته در پریشان‌حالی دیوانه باشد. بدین ترتیب، مهارتی در روان‌کاوی برای درک روان‌پریش یا شخصیت اسکیزوفرنیک یا مالیخولیایی یا هیستریک و یا تجربه دیوانگی‌ها لازم به‌نظر می‌آید.

ملودی، و مابقی موسیقی:

نمی‌دانم با آنچه درباره ریتم نوشتم، چه تصوری از ملودی دارید. ملودی شکل تراش‌خورده فرکانس‌های همان اصوات طبیعی به مدد فناوری و ابزارسازی ما بوده است. اگر ریتم حرف و هجا باشد، ملودی واژگان برآمده از همان حروف و هجاها است. شکل سامان یافته همان بسامد‌هاست. بدان ترتیبی که درباره ریتم سخن گفتم، ملودی و ریتم یک پیوستار هستند. این پیوستار تا خود واژه که در موسیقی می‌نشیند، و تا گوش شما که می‌شنویدش و بازتابی که در تجربه مغز و روان شما می‌سازد و واکنش و رفتاری که شما از خود نشان می، یا نمی‌دهید، ادامه دارد. این پیوستار به پایان نمی‌رسد و در بستر زمان و مکان تا ابد ادامه پیدا می‌کند. به این ترتیب آن چیستان عجیب و باورنکردنی تنها صداست که می‌ماند فروغ جان برای من حل شد.
مخاطب:
این موسیقی، اگر که از این بنیادها بربیاید، تا جهان برپاست مخاطب خواهد داشت. بدین ترتیب هیچ‌گونه دغدغه‌ای برای “جلب” یا “جمع‌آوری” یا “دست‌وپاکردن” یا “فریفتن” مخاطب و هیچ دغدغه‌ای برای “پذیرفته‌شدن” و “پسندیده‌شدن” و هیچ دغدغه‌ای برای “به‌جیب‌زدن یکسویه ستایش‌ها” و “نگرانی‌ از انتقادها” نیز باقی نمی‌ماند. تو (موسیقیدان و موسیقی‌ساز) یک بازتاب بی‌همتا از رخداد عظیم طبیعت با تمام مسخرگی‌ها، نابسامانی‌ها و دردها و لذت‌ها و تراژدی‌ها و کمدی‌هایش هستی. بی‌همتا، زیرا هیچ آیینه‌ای و هیچ منشوری مانند دیگری نیست و همین دیگرسان‌بودگی‌ها نیست مگر که جهان ما را بی‌نهایت کرده است و بینهایت را در محدود جای داده‌است بی آنکه دانش ناب و منطق و خرد بتوانند سر سوزنی به معادله اشتباهش خُرده بگیرند؟ در این گونه از موسیقی، محدود، جاودان است و جاودان، محدود. دست هیچ کس هم نیست.
در عمل:
همه آنچه در بالا آمد را ایده محدود یک ترانه رقم زد. همان محدودی که بی‌نهایت است.
ایده این بوده است که با یک ساز و یا ریتمی از قطره‌ای که می‌چکد، در بستر شهر، شب ترانه‌ای با مضمون مرگ‌هامان اجرا کنم.
بلافاصله این ایده و در دست داشتن دست کوچک پسرم در دستانم شعله دیگر برافروخت که در آغاز در قالب ترانه‌ای که با پسرم در آن سخن خواهم گفت خود را نشان خواهد داد. اما ایده به یک‌سو، کشف دیگری در زمزمه ایده ترانه رخ داد:
شعر کلاسیک ریتم (با همان ویژگی‌ها کا در بالا گفتم) را در خود متجسم (embodied ) کرده است. ردیف و قافیه و وزن موسیقایی واژگان اشکال کلی و دم دست‌ترین و آشکار‌ترین شکل تجسم ریتم در شعر بوده‌اند. این شعر پیوستاری موسیقایی‌ست. ترکیب آن با موسیقی به معنای عام، گاه مانند حالت تشدید در تکرار دو حرف عمل می‌کند و یا با کمی فاصله چون طنینی در کوه‌ می‌پیچد و گاه به دلیل ناچسبی با موسیقی ترکیبی‌اش مانند اشتباه لفظی، موجب عدم تعادل می‌شود. تا اینجای کار همه چیز کلاسیک است.(درباره صدای انسان – حنجره- پس از این سخن خواهم گفت). نکته تازه کشف‌شده برای من (نمی‌دانن دیگران چگونه کشف کرده‌اند یا تا کجا) این است که آنگاه که به ترانه (موسیقی ناناب در تعریف عام) می‌رسیم، برای آنکه پیوستار توضیح داده در بالا بتواند یک تمامیت را آشکار کند، باید که موسیقی کلام را رها کنیم و کلام را به تناسب و در حد نیاز موسیقایی کلیت اثر بدون آنکه نگران ردیف و قافیه و وزن درونی یک مصرع خاص باشیم، در جریان تجربه موسیقایی بنویسیم. این قاعده نیست بلکه رفتار است. اگر با متنی روبروییم که در خود موسیقی متجسم دارد (از قواعد کلاسیک شعر به عادت یا به عمد پیروی کرده بوده باشد) این کار موسیقی‌ و به طور مشخص ریتم است که پیوستار را عملی کند. اما در نهایت نمی‌توان انتظار آفرینشی داشت که با محصولات مرسوم ترانه‌سرایان و آهنگسازان تفاوت بسیار داشته‌باشد مگر آنکه ریتم بتواند شعر را از زنجیر ناگریزش رها کند و تجربه تازه‌ای رقم بزند. متن ترانه، شعر نیست. بدون بستر موسیقایی‌اش، سخنی بگویی‌نگویی طبیعی‌ست. چنان که در سخن طبیعی از واژگان محاوره سود می‌بریم و از شعر کلاسیک و اصطلاح و سخن نغز دست نمی‌کشیم، همچنان که در یک صحبت محاوره، ناگهان مصرعی از حافظ می‌گوییم یا ضرب‌المثلی را بیان می‌کنیم و یا حتی گاهی به کلام خود سجع و وزنی می‌دهیم، در متن چنان ترانه‌ای هم چنین باید باشد. به این ترتیب، هنرمند اگرچه فاصله شدید خود با متن جامعه و فرهنگ مسلط را حس می‌کند، ترانه با عمیق‌ترن لایه‌های روان شنونده و با زبان زندگی روزمره‌اش مرتبط می‌شود.
تکرار واژه‌ها در ترانه، مانند تکیه‌کلام‌ها در سخن گفتن روزمره‌ است. یکی از زیبایی‌های چنین ترانه‌ای در این می‌تواند باشد که در نزدیک‌ترن فاصله ممکن با زندگی روزمره، با “من” در بستری که می‌زید و با واقعیت عینی کلام، و با حفظ اندازه در تصنع و فُرم؛ [سکوت…] تمام امکانات تخیل گسیختگی از وضع موجود و انتزاع را نیز برای شنونده در خود دارد. چنین است که موسیقی که از رگ گردن به ما نزدیک‌تر است، انتزاعی‌ترین هنر باقی می‌ماند. اینجاست که موسیقی خدا می‌شود. معجزه می‌کند و وحیی‌ست که پیامبرش جز بازتاب آنچه از درونش می‌گذرد نیست. هنرمند در چنین فلسفه و بینش و کنش ساخت و آفرینش موسیقی، پیامبر باسوادی است که در نوع خود آخرین پیامبر است. بدین گونه: موسیقی همه شرایط یک دین کامل را دارد!

حنجره:

در بسیاری از موسیقی‌ها، مبتکران در تلاشند برای وحدت یا پیوند با طبیعت مذکور، از همه امکانات حنجره استفاده کنند. صدای نعره و جانورگونه در موسیقی پیوندی‌ست که حنجره می‌خواهد با اصل طبیعی خویش برقرار کند و خودش باشد. این دیدگاهی واپسگرایانه نیست؟ از سوی دیگر بسیاری دیگر از حنجره به مثابه یک ساز (ابزار تراش‌خورده برای اجرای ملودی) بهره می‌برند. به این ترتیب سازی به سیاهه سازهای گونه‌گون جهان می‌افزایند. استدلال من این است که حنجره انسان، که در چنین نعره‌هایی مستهلک می‌شود، مسیر تکاملی خود را به سوی زبان و واژگان و ملودی و اصوات معناداری طی کرده‌است. کنتراست بالای صدای حنجره با روند سخن‌گفتن انسان تلاشی برای پر کردن حفره‌ای در توان انتزاعی و قدرت گسیختن ترانه به‌نظر می‌رسد. آیا این بدان معناست که حنجره ساز نیست؟ یا اصواتی نظیر نعره و … نباید در موسیقی به کار روند؟ هرگز! مساله تعریف حنجره‌ است. همان‌گونه که از باران سازی برای ریتم می‌سازیم، از حنجره‌ای با همه توانایی‌هایش باید بیش از هر چیز سخن گفتن انتظار داشته باشیم و سپس آواز خواندن (اجرای ملودی با نوای انسانی با همه رنگ‌هایش). نعره، فریاد و حتی پارس کردن در ترانه ممکن است در پیوستار ترانه لازم باشد. مساله بود و نبود نیست! مساله چگونگی بودن است!

شما خواندن این نوشتار را به پایان رساندید. نمی‌خواهید دیدگاهی بنویسید؟

همرسانی

پاسخی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Copy link
Powered by Social Snap