دسته: شعر و داستان

مرگهامان
نوشته

مرگهامان

احضار می‌شویم و می‌میریم
انکار می‌شویم و می‌میریم

تا بوده داستان، همین بوده‌ست
تکرار می‌شویم و می‌میریم

از خواب روزمرگی و بی‌دردی
بیدار می‌شویم و می‌میریم

پیرمرد
نوشته

پیرمرد

این مرگ بود که از پس پنجره بر روی شهر غبار می‌پاشید یا مهی که نمای شهر را عاشقانه کرده باشد، داوری‌اش با شماست. بستگی دارد در چه سالی از زندگی‌تان باشید!‌ در سال رُستن، یا گسستن. همه چیز بستگی دارد به شما!

پاسخ
نوشته

پاسخ

ما صدا شدیم برایشان،

برای چشم‌های چروکیده‌شان،
سرمه بودیم با روانی در خود فروکُشته