نامه شماره ۳

Home نامه‌ها نامه شماره ۳
نامه شماره ۳
اگر درست بگویم چهار هفته‌ای می‌شود که به خانه‌ی صاحب‌خانه آمده‌ای. اگر از همان روز نخست می‌شد که بدانم، پیام‌ها را از همان روز می‌نوشتم. امیدوارم احساس تنهایی نکرده باشی. این چند ماه را هم شکیبایی کنی، بیرونت می‌آوریم.
راستش این است که هرجا باشی، اگر ببالی، مانند درخت، روزی می‌رسد که دیگر گلدان، با همه‌ی خوبی‌هایش، زندانت می‌شود. همین گلدانی که جایت در آن خوش بود، همان که جای رستن و بالیدنت بود، زندانت می‌شود. زمانی می‌رسد که اگر بیرون نیایی آغاز به فروکاستن و پژمردن می‌کنی. فشار گلدان برایت کشنده می‌شود. همان گلدانی که نگهبان زندگی‌ات شده‌بود، بلای جانت و قاتلت می‌شود. نمی‌توانی از گلدان انتظار داشته‌باشی که خودش را باغ کند! گلدان چاره‌ای ندارد جزاین‌که شکلش را حفظ کند، وگرنه می‌پاشد. آن‌گاه دیگر نه‌تنها باغ نمی‌شود، دیگر گلدان هم نیست. به‌ویژه اگر در زمین باغ نباشد.
وقتی بزرگ می‌شوی، این تو هستی که باید بروی. حالا یا خودت لگد می‌زنی و بیرون می‌آیی، یا گاهی دیگر خاک گلدان آن‌قدر غربال و تازه نشده که دیگر کمکی به رستنت هم نمی‌کند؛ نازکی و ناتوان؛ باید بیرونت بیاورند.
شک نکن! گلدان دلش می‌گیرد، دردش می‌آید، به زمین و زمان ناسزا می‌گوید و تو بگو! به منی که همه‌ی آتش‌ها از گورش برمی‌خیزد ناسزا می‌گوید. جز این هست؟
حالا این‌که گاه‌به‌گاه آن‌چه در گلدان کاشته‌اند نمی‌روید، رستنی نیست، خراب شده و مایه نداشته، داستان دیگری است. این‌که گاهی برخی جای رستن و شکفتن و بالیدن ندارند، چیز دیگری است. نمی‌شود همه چیز را هم به گردن گلدان و خاک سترونش انداخت. اگرچه هنگامی که خاک سترون باشد، دیگر حتی دشوار می‌شود که بدانی کدام رستنی نبوده. تو بگو! فرقی ندارد دیگر. زمین که خراب شد، می‌خواهی یقه ی چه کسی را بگیری؟ پس گلدان اگر خاک سترون نداشت، همه چیز روشن‌تر و بهتر و دانستنی‌تر بود.
آه…
بگذریم! همه‌ی سخن این‌که، سرانجام مهم همین که داری در این خانه‌ی تازه‌ات می‌بالی. مهم این‌که صاحب‌خانه‌ات با همه‌ی هستی و جانش از تو نگهبانی می‌کند و سرانجام روز روزش می‌رسد که باید بزنی و بیایی بیرون. یا این‌که بیرونت بیاورند. به هر رو، ما که زمین را داریم آماده می‌کنیم. نگران زمین نباش. گلدانت را بچسب! ببال! تا روزش برسد.
روزی که ناگزیر می‌رسد.
آهان! این را تا یادم نرفته بگویم. تا روزش نرسد؛ بیرون آمدن سودی که ندارد هیچ؛ خطرناک هم هست. به زور و فشار نمی‌شود. با خشونت ناشی از بی‌شکیبی نمی‌شود. این‌جا پیش‌تاز و پس‌تاز نداریم. باید وقتش برسد. هان! گول نخوری!
این زندگی برای خودش قانون دارد. به زور نمی‌شود درخت را ناگزیر به میوه‌دادن کرد. باید گاهش برسد. فصلش برسد. اگر برسد؛ به زور و فشار هم نمی‌شود جلویش را گرفت. رخ می‌دهد. کاریش هم نمی‌شود کرد.
تا باز برایت بنویسم!
کاش روبه‌رو بودیم!

شما خواندن این نوشتار را به پایان رساندید. نمی‌خواهید دیدگاهی بنویسید؟

همرسانی

پاسخی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Copy link
Powered by Social Snap