نامه شماره ۱۳

نامه شماره ۱۳
خیلی گذشت تا بتوانم بنویسم. خیلی گذشت تا پُر شوم، تا بخواهم. این نامه را نه یک بار، نه یک جای زندگی، که در چند مرحله از زندگی ات خواهی خواند؛ و هربارش برایت معنای دیگری خواهد داشت.
هنگامی که چیزی را بخواهی، هی روی خواستنت تکیه کنی، هی فریادش کنی، هی به زبانش بیاوری و هی به این و آن درباره اش بگویی و این کار را هر روز و برای سالها تکرار کنی، آن چیز دهشت‌انگیز رخ می دهد. دیگر به خواست تبدیل می شوی، داشته هایت رفته رفته در ازدحام تکرار خواسته هایت محو می شوند. داشته هایت، با ارزشترین آن ها.
من دیده ام انسان هایی را که به دنبال رؤیاشان، آنقدر دویده اند، آنقدر صادقانه فریادش کشیده اند، آنقدر تکرارش کرده اند، که دیگر شبیه رؤیاهاشان شده اند. دست نیافتنی و دور. نگاهشان که می کنی، اگر چه آدمیان خوبی هستند، اگر چه برخی دوست داشتنی و نازند؛ در خشکی نگاهشان فقدان بزرگیست. حس غریبگی، حس دور بودگی. با تمام صمیمیت به تو نزدیک می شوند، در حالی که تو هر چه با خودت کلنجار می روی که نزدیکیشان را حس کنی، آنقدر دورند که دست خیالاتت هم به لمسِ بودنشان نمی‌رسد.
داشتم باروبندیها را می دیدم. همان کسانی که سالها دست در دست هم رؤیایی را که می پنداشتیم رؤیای مشترکی باشد، پی می‌گرفتیم، داد می‌زدیم، تکرار می کردیم. حالا که نگاهشان می کنم، برخی را هنوز (و شاید برای همیشه) دوست دارم. اما نمی‌شناسمشان. اینها آن کسانی نیستند که من می‌شناختم. هر روز دورتر. هر روز دست نیافتنی تر. هر روز غریبه تر. هر روز شیء تر.
تو نمی دانی و شوربختانه روزی خواهی دانست که تا چه اندازه درد بزرگی است که دیگر نتوانی آن رؤیای اصلی را باز بیابی. ویژگی رؤیا این است که هر چه از آن زمان بگذرد و هر چه تعریفش کنی، بیشتر تغییر شکل می دهد. همین که روایتش می کنی، چیز دیگری است، همین که روایتت را روایت می‌کنند چیز دیگری می شود. بدتر آنکه رؤیای تو را کسی بدزدد؛ صاحب شود، روایتش کند و بعد تو برای آنکه ثابت کنی این رؤیای تو نیز بوده است، باید روایتش را تصدیق کنی. بلایی که بر سر رؤیای آزادی آمده است. بلایی که بر سر رؤیای فردای بهتر آمده است.
رؤیاهایمان را فرموله کردند. رؤیاهایمان را با ادبیات خودشان، به نثر و نظم کشیدند و ما رفته رفته روایتشان را به خود گرفتیم. آخر رنگی از رؤیایمان داشت.
زندگی پیچیده است. زندگی هیچ کدام از فرمول هایی که می‌شنوی یا می‌خوانی نیست. زندگی هیچ کس با زندگی هیچ کس دیگر یکی نیست. گول شباهت ها را نخور! ما هم گول شباهت روایتها با رؤیاهایمان را خوردیم.
زندگی یک لحظه‌اش، یک جهان حرف و حدیث و روایت است. از کجایش بگویم که بفهمی؟ تو بیا بگو خودت! همین خودت که امروز پای تلفن تا تصویر مرا دیدی بوس فرستادی. برای اولین بار. خوب تکلیف من چیست که حالا آنور دنیا هستم؟ چه حسی دارم؟ نه تو، که هیچ کس دیگری نمی‌تواند روایتش کند. درست همان موقع نگاهم می چرخد به چهره مادرت. همین نگاه بس است که دیگر قرار از دست بدهم از سر عشق. برادرت آن گوشه ناگهان احوالم را می‌پرسد و نمی داند که من دارم در صدایش، اندام زیبا و چهره نازش، پدرش را می بینم که ندیده ام. می گویند چه قدر هم که شبیهش شده. همان جا به یاد سینوزیتش می‌افتم که نکند؟! …
تو بیا بگو به من که حالا من هنوز صحبت تمام نکرده ایم باروبندیها را در تلویزیون می‌بینم. با شهر جدیدشان، با نگاه غریبه شان و روایت تحریف شده رؤیای دزدیده مان، دلم به یکی می سوزد، دلم به یکی می‌گیرد، دلم به یکی پر می‌زند، دلم به یکی می‌گرید، دلم به یکی می‌میرد، دلم به یکی میترکد و دلم به یکی می‌خندد. در عین حال، غصه و شادی، کمدی و حماسه … این میان فیلمی می گذارد از روزی که با تیر و تبر به جانمان افتاده بودند. به برادرت می گویم: آ آ آ اینجا رو می بینی؟ من اینجا بودم دقیقا!
یک صحنه بعد، رحمان افتاده در خونش با دستبند پلاستیکی محکم که دستانش را از پُشت بسته و تیری که از پَسِ سرش به او زده اند. عکسی که با هم داریم می پرد جلوی چشمم و به مصطفی می‌خواهم بگویم: آخ آخ آخ این دوست من…
تلویزیون می‌رود به تبلیغ قهوه فوری، موسیقی مبتذلی فضا را می‌شکند، برادرت صدای تلویزیون را می‌بندد، من سیگارم را آتش می زنم، بغض می کنم، به فکر زلزله دیشب می افتم و به برادرت می گویم: حالا فهمیدی چرا از رعد و برق حالم بد می شه؟
او که می خواهد تأیید کند، در سکوت تلویزیون بینی اش را بالا می کشد، سرش را که بر می گرداند می فهمم که گریه می‌کرده است. خودم را به آن راه می زنم. برنامه با مشتی دروغ و رؤیای دست نیافته به روایت قلابی تمام می شود و برادرت که می‌خواهد برود بهتر می داند خستگی را بهانه کند. پیش از رفتن، مرا نگاه می کند. می‌فهمم که حالا روایت دیگری از گذشته من دارد. نگاهش نمی‌کنم، فقط سنگینی نگاهش را می‌فهمم. از من می‌پرسد، خوبی؟ می‌گویم: نه! میگوید: میخوای راجع بهش حرف بزنی؟!
می گویم: نه! و قلم بر می‌دارم و شروع به نوشتن به تو می‌کنم. او می‌رود بخوابد. من می‌آیم نامه بنویسم و این چند دقیقه همه از همان لحظه که تلفن باز شد و تو برایم بوس فرستادی شروع شد.
زندگی اینگونه پیچیده است. هیچ لحظه ای در زندگی نیست که اهمیت کافی نداشته باشد. ما چاره ای نداریم!
زندگی را ساده نگیر، ساده برگزار کن، اما ساده نگیر!
زندگی همین چند دقیقه هایی است که هر دقیقه شان کتابی است. همین چند دقیقه هایی که با خنده و بوسه فرستادن تو شروع می شود و در این نامه به تاریخ می‌پیوندد. از آغاز همین نامه را که تا پایانش می خوانی، زندگیست؛ هر بار هم که بخوانی زندگی است. هر زمان هم که بخوانی زندگی ست.
تا باز تر و تازه برایت بنویسم.
بوسه

شما خواندن این نوشتار را به پایان رساندید. نمی‌خواهید دیدگاهی بنویسید؟

همرسانی

پاسخی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Copy link
Powered by Social Snap