نامه شماره ۱۴

نامه شماره ۱۴

گاهی رخدادهای بد زندگی کوتاهند. یک زلزله خیلی که دراز بشود، یک دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. همین دعوای امروز صبح ما با آن خانمی که دست کم از یک «مرد» نداشت، یک دقیقه هم طول نکشید. دعوای من با آن مردک بی‌تفاوت که درست در تقاطع خیابان توقف کرده بود و راه‌بندان را در واقع او ایجاد کرده بود هم کمتر از ده ثانیه بود. فاصله تو با آزادیت هم یک مکث چندثانیه‌ای بود، در فاصله میان بیرون کشیدنت و گریه سر دادنت. فاصله من با آزادی از باروبند یک لحظه بود.
گاهی رخدادهای زندگی دراز و جانکاهند. فاصله بیماری و مرگ پدر بچه‌ها یک رنج و تلاش هماره و تلخ بود. فاصله تصمیم من با لحظه آزادی‌ام ده‌ها موشک و مرگ و بیماری و فشار و دشواری تاب آوردن بود. فاصله من و مادرت دست کم دوازده سال جان کندن و زندگی ساختن او و یک داستان دراز پُر از رنج، برای من بوده است.
همین که می‌گوییم رُخ داد، داریم به پایان راه اشاره می‌کنیم. پایان فرایندی که خیلی کوتاه، اما خیلی ارزشمند یا خیلی تلخ و جانکاه است. اما چالش سنگین‌تری هم هست. پایان راه رنجبار تیمار و نگاه‌داری و همسرداری مادرت با پدر بچه‌ها، رخدادی بس تلخ و تحمل ناپذیر بود. اما آیا به واسطه پایان یافتن آن راه دراز، مایه خوشنودی هم بود؟‌ در تمام تلخی‌های زندگی”چیزی از این دست” آدمی را حیران و گمگشته می‌کند. پیشتر برایت نوشته بودم که همه رخدادهای زندگی احساسات متناقض و متفاوتی بر می‌انگیزند. ما انتخاب می‌کنیم، یا برایمان تعیین می‌کنند که کدام احساس را بروز دهیم. من نمی‌دانم او – مادرت – چگونه با رخداد رفتن پدر بچه‌ها ساخته است. آن‌چه بروز می‌دهد حکایت از عبور دارد. داستانی پایان یافته در پُشت سرش. چیزی که از سر او و سر بچه‌ها و از سر ما رد شده باشد. اما حقیقت چنین نیست. من از آنچه در درونم می‌گذرد نیک می‌فهمم که حقیقت این نیست. هیچ چیزی در زندگی از سرِ ما نمی‌گذرد. هر رخدادی تا ابد در ما می‌ماند. ما مانند جعبه سیاه و ای بسا که از آن جعبه سیاه محکم تر و دقیق تر هستیم. منفجر هم که بشویم، تکه تکه هم که بشویم‌، همه چیز را در خودمان نگه می‌داریم. سنگین می‌شویم. رفتارهای ما خواه ناخواه از آنچه بارمان شده است یا بار خود کرده ایم شکل می‌پذیرند. گاه بر این رفتارها آگاهیم و گاه نه.
امروز صبح که به خاطر یک گام دورماندن از مادرت زاری می‌کردی، دریافتم که اگر به زاری‌ات پاسخ بدهم تو را برای زاری کردن درباره هر فقدانی آماده می‌کنم، گذاشتم گریه‌هایت را بکنی. تا آنکه دریافتی گریه چاره نیست. تا آنکه یاد گرفتی که شکیبایی کنی. تا آنکه به شنیدن صدایش از آن دورتر بسنده کنی و به آن خوشنود باشی. تا آن که بدانی در جهان نیروهایی هستند که تا اجازه ندهند، نمی‌توانی به سمت مادرت راه بیفتی. نمی‌توانی بی‌رخدادی تلخ، به چاک جاده بزنی و به سوی مادرت روانه شوی. مادرت هم نمی‌تواند. تا آنکه همه این‌ها را نه به نیروی عقل و زبان، که به زبان قدرت و رابطه دانستی. هنگامی آمد که دریافتم و دیگر نگاهت نداشتم. رهایت کردم و تو ماندی. آنجا اگر تو را هُل نمی‌دادم تا نزد مادرت بروی قدری می‌شدی. باورت می‌شد که روزگار همین است. باورت می‌شد که حتما قسمت این بوده است. برای همین هُلت دادم تا بروی پیش مادرت. زندگی کش و واکش است عزیزم. حفظ تعادل در زندگی از راه رفتن بر ریسمان بندبازی دشوارتر است. هنر تعادل، هنری اکتسابی اما بسا دشوار است.
شاید همه داستان همین باشد. گاهی رخدادهای بد زندگی کوتاهند. مثل دعوای امروز ما با آن زنِ پریشان حال. اما همه داستان رخداد نیست. بیشتر داستان پس از رخداد است. دعوای ما چند ثانیه بود. زن پریشان رفت پی کارش. ما هم. اما رخداد پایان نیافت. من و مادرت هر دو آغاز کردیم به بازسازی دوباره دعوا. زنِ پریشان، وارد زندگیمان شد و مدتی ماند، هنوز هم مانده است. همین حالا که دارم برایت می‌نویسم ماشه این افکار را دیدار ناگوار آن زن کشیده است. حضور او در زندگی ما چندان نمی‌پاید. می‌رود به جعبه سیاهمان. این به ما باز می‌گردد که چه هنگام به بازخوانی جعبه سیاهمان بپردازیم. روبرو شدن با او برای ما درس‌های فراوان داشت. نخست آن‌که من دانستم، در انبان واژگانم ناسزا کم دارم. دست کم ناسزای دم دست و آماده کم داشتم. دو آنکه صحنه می‌توانست جور دیگری باشد. باور کن هم من و هم مادرت حالا که نیم‌ساعتی هم از دعوا نگذشته است صد بار سناریوی داستان را در خیالمان دوباره چیده‌ایم، دیالوگ‌ها را دوباره نوشته‌ایم و اجرا کرده‌ایم. اگر این را می‌گفتم، اگر میزانسِن را جور دیگری می‌چیدم، اگر از ماشین پیاده می‌شدم و با عتاب به سمت زنِ‌ پریشان می‌رفتم، تعادل صحنه جور دیگری بود. بعد از نقش کارگردان نمایش به تماشاچی نمایش می‌رویم، از بیرون نگاه می‌کنیم. صحنه تعادل ندارد. میزانسِن درست نیست. آنجا که من به فارسی داد و بیداد می‌کنم صحنه گیرا نیست. دست کم در کشور غریب جواب ندارد. البته چهره‌ام بیانگر خشم و جدیت است. ریش هم دارم و موضوع را دو چندان جدی می‌کند. بعد سناریو ادامه می‌یابد. زنِ پریشان جثه مردانه‌ای هم دارد. او یک بچه کوچک دارد که دم در خانه‌مان او را به مهد کودک می‌برد. در زمان و مکان دیگری با هم مواجه می‌شویم. من جلوی او را می‌گیرم و می‌گویم:‌
-“ خانم من از بابت رفتار آنروزم پوزش می‌خواهم. لطفا مراقب باشید بچه‌تان این رفتارهای بد ما را یاد نگیرد!‌”

اینطور هم من شخصیت و آتوریته‌ام را حفظ کرده‌ام و هم ضربه‌ام را به او زده‌ام.
سناریو دوباره تکرار می‌شود. مادرت زنِ‌ مغروری‌ست. میدانی که؟ حالا تو حساب کن سناریوی او چه می‌تواند باشد!
داستان درس‌های زیادی داشت. درس‌های زیادی درباره این‌که ما که هستیم؟‌ چه هستیم؟‌ چه می‌توانیم باشیم؟‌ انتخاب می‌کنیم که چه باشیم؟‌ همانطور که میان احساسات متناقض هر رخداد انتخاب می‌کنیم کدام را نمایان کنیم. می‌توانستیم راه‌بندان نکنیم. می‌توانستیم ببخشیم. حتی می‌توانستیم از وقوع رخداد جلوگیری کنیم. اما چه کسی آن‌قدر حساس است که به دیگری اهمیت بدهد؟‌ این فرض لیبرالیسم دیرزمانیست خلافش ثابت شده است. همه این دموکراسی، قانون، حقوق بشر و این همه بالا و پایین پریدن‌هایمان برای همین است. از نگاه دیگر، به خاطر خودمان هم که شده می‌توانستیم جلوی رخداد را بگیریم. کم‌کم می‌توانیم بفهمیم که آن‌قدرها هم که گمان می‌کنیم تفاوتی نداریم. رفته رفته این به ذهنمان می‌رسد که شاید زنِ پریشان صبح ناگواری داشته بوده باشد.
سخن کوتاه. رخداد هرگز در آنجا تمام نشده است.

همیشه این‌طور نیست که بتوانیم از رخ دادن‌ها جلوگیری کنیم. بسا که اینگونه نیست. اما آنچه ما می‌توانیم و باید درباره آن تصمیم بگیریم، حضور و نقش رخدادها در زندگی ماست. داوری دیگران از ما و رفتار و اندیشه ما، رخدادیست که هرگز نمی‌توان جلویش را گرفت. اما رخدادی هست که بی‌گمان می‌توانیم تعیین کنیم تا کجا و تا چه اندازه و تا چه مدت در زندگی ما بمانند.
ما به همه چیز مربوطیم. همه چیز به ما مربوط است. تنهایی وجود خارجی نداشته و ندارد. تنهایی یک وضعیت ذهنی است. کمتر واقعیت آبجکتیو (عینی)‌ دارد. من از دوری تو از مادرت، از زاری‌ات. از زاری‌های درون خودم برای دوری از مادرم و از مدتی که شما در سفر بودید و حس تنهایی رخ می‌داد، همه این‌ها و خیلی چیزهای دیگر را دانستم.
بهتر این است که ما به خودمان آگاه باشیم. وگرنه رخدادها مانند آوار زلزله نابودمان می‌کنند. شاید هیچ چیزی از آگاهی به خود مهم نباشد. در زمین و سرزمینی که رخدادهایش همه به ما مربوطند. در زندگی‌ای که لحظه به لحظه‌اش در حال رخ دادن است.

ما در جعبه‌سیاه جهان همواره زنده‌ایم. در جعبه‌سیاه یک رهگذر ساده در پیاده‌روی خیابانی در غربت هم.

تا باز تر و تازه برایت بنویسم
وقتی گریه می‌کنی بند دلم پاره می‌شود حتی هنگامی که می‌دانم گریه‌ات چیزی جز یک ترفند مادر طبیعت نیست!‌
دوستت دارم.

شما خواندن این نوشتار را به پایان رساندید. نمی‌خواهید دیدگاهی بنویسید؟

همرسانی

پاسخی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Copy link
Powered by Social Snap