نامه شماره ۱۵

نامه شماره ۱۵

زندگی معجزه است. چند روزیست می‌خواهم برایت درباره‌اش بنویسم و نمی‌شود؛ هم تو تب کردی و هم دندان عقل من به فریادم آورد و هنوز هم همین است. خوابمان شکسته و نیمه شب، با خودم گفتم اگر شده تنها بند نخست نامه را بنویسم بهتر از این دل دل کردن است.
معجزه شاید هر چیزی باشد که با عقل و حساب جور در نیاید، یا اگر هم بیاید آنقدر پیچیده باشد که به سادگی قابل توضیح دادن نباشد. شاید معجزه امروز، یک رخداد عادی و قابل توضیح در آینده باشد. مثل این تلاش‌هایی که برای اثبات علمی بودن کارهای خدا می‌کنند. در دنیایی که خِرَد و منطق و دانش زمام کار را در دست گرفته‌اند، خدا هم که باشی باید حقانیت علمی‌ات را ثابت کنی. مجهول بودن در علم مُجاز است، معادله غیر قابل حل هم در ریاضی داریم. علم با مفهوم خدا آن مجهول غیرقابل توضیح در معادله غیرقابل حل زندگی چندان هم بیگانه نیست. خلاصه خدا اگر نتواند دلیل کارهایش را توضیح بدهد، دیگر دارد ریسک بالایی در این بازی می‌کند.
داشتم می‌گفتم که زندگی به هر روی یک معجزه است. آنقدر که مرگ همه جا در رفت و آمد است. آنقدر که مرگ زنده است، ما به زنده بودنمان نمی‌توانیم مطمئن باشیم.

یادت هست همسایه دیوار به دیوارمان که ساکن انگلیس است گاهی تابستان‌ها به خانه‌اش می‌آمد‌؟‌ همان که یک بار برای دوستمان از خانه‌اش خاستگاری کردیم و نداد! گفت کلی برای این خانه هزینه کرده‌ام و تک به تک چیزهایش را خودم انتخاب کرده و خریده‌ام و قصد اجاره دادنش را ندارم، همان همسایه. چند روز پیش صاحب خانه که آمده بود در بالکن نگاهی به بالکن بغلی کرد و سری به حیرت و تعجب تکان داد و به آلبانیایی گفت:‌ فهمیدی که طرف از دست رفت؟‌ گفتم:‌ یعنی چی؟‌ تو بیمارستانه‌؟‌ گفت:‌ نه از دست رفت. واژه را به زبان نمی‌آورد. گفتم:‌ یعنی مُرد؟‌ گفت:‌ آره یک تصادف در انگلیس، یک ماه پیش، می‌دانی پدر سه فرزند خردسال بود؟ زندگی معجزه‌ست!
من حیرت نکرده بودم. خیلی هم عجیب نبود که صبح از خواب بیدار شوی و دوست جوان خوش قد و قامت و خوش اندیش و شوخ طبعت را کُشته باشند. این که تصادف است اما همزمان حیرت دیگر داشتم. چه قدر زندگی نامطمئن است؟‌ چه قدر مهم است که آدم به همه لحظه‌های زندگی‌اش هوشیار باشد یا دست کم بداند دارد چه می‌کند؟‌

برادرت تب کرده بود، تب ۴۰ درجه. دوست داشتم دست به سرش بکشم و نوازشش کنم. نوازش کسی که پدرش نیست، دایی‌اش نیست، پدربزرگش هم نیست و تنها توانسته دوست باشد، شاید نتواند آنگونه که انتظار داری تسلی بخش باشد، اما بی‌گمان نقش بی‌همتایی دارد. شاید حتی از نقش نوازش پدر هم بی‌همتا تر. دست کم من با پدر برادرت در یک نقطه مشترکیم: در بی‌همتا بودن نوازش‌هایمان. درست است که نوازش‌هایمان یک جهان با هم تفاوت دارند، اما هر دو در جهان خودشان بی‌همتا هستند. اگر با ذهن کلاسیک به نهادی مانند خانواده نگاه کنی، تعریف من، کار بسیار دشوار و پیچیده‌ای می‌شود. گاهی تلاش برای تعریف رابطه‌ای که وجود دارد و دارد کارش را می‌کند، به ضد خودش تبدیل می‌شود. آن را محدود و شاید مخدوش می‌کند. تعریف رابطه من با برادرت هم همین‌طور است. آدم می‌تواند همزمان چند نقش داشته باشد. آدم نمی‌تواند هیچ نقشی نداشته باشد. چون بنیاد بازی بر نقش‌هاست.
خیلی زودرنج شده‌ام. شاید به خاطر دندان دردم باشد. شاید به این خاطر باشد که هر دم از باغ آفرینندگی بَری تازه می‌رسد و یا به این خاطر که در میان آشوبی زندگی می‌کنیم که هر لحظه‌اش سرشار از خبرمرگ و ویروس و نگرانی و استرس و بی‌سامانی‌ست. بی‌سامانی که راه باز کرده به درونمان.

امروز فهمیدم که هم تو و هم برادرت پنومونی دارید. عفونت یکی از ریه‌ها. نمی‌دانم چرا، ولی ناراحتی مادرتان بیشتر از پنومونی شما عذاب آور است. شاید برخی دوست نداشته باشند احساساتشان را در قبال بستگان عزیز دیگرشان اولویت‌بندی کنند یا دست کم آن‌ها را بنویسند، اما آیا گریزی از این اولیت‌ها هست؟‌ من گمان نمی‌کنم باشد. آیا این یعنی او را بیشتر از شما دوست دارم؟‌ نمی‌دانم. گمان نمی‌کنم چنین باشد. شاید هم باشد. آیا در عالم عشق و دوست داشتن می‌توان برابری را محقق کرد؟‌ آیا در هیچ جهانی برابری محقق شده است؟‌ آیا گریز از دیدن تفاوت‌ها که به ما گمانه‌ای از یکسانی و هم‌سانی می‌دهد، یا همان که سر در برف فروبردن توصیفش کرده‌اند، چیزی از درد نابرابری‌ها کم می‌کند؟‌ گمان نمی‌کنم که بکند، شاید برای مدتی کوتاه. شاید هم کسانی برای همیشه زندگیشان سر زیر برف داشته باشند یا انجمنی از برابران خیالی دست و پا کرده بوده باشند و یک عمر در آن توهم برابری زندگی به سر کرده بوده باشند. اگر حقیقتی در چنین زندگی‌هایی باشد همین حقیقت تلخی‌ست که آدمی برای یک عمر کوری و زندگی در توهم تواناست.
مرا ببین که می‌خواستم از معجزه زندگی بنویسم!

بیا ببین و داوری کن! درست همین لحظه که زنده‌ام، هزار احتمال هست که لحظه دیگر نباشم. بسیاری از کارهایی که می‌کنیم مدیون همین حضور پررنگ پایان است. کارهایی از این دست (نوشتن)‌ که فرآوردنشان زمان می‌برد، هنگام فرامدن دیگر مفهوم پایان را شکسته‌اند. برای نمونه، همین نامه را ببین! برای تک به تک جمله‌هایش یک تاریخچه می‌شود نوشت. این که می‌گویم لزوما به معنای اهمیت نامه نیست، بلکه اعتبار تاریخی آن است. باید چیزی رخ داده بوده باشد تا بشود نامه نوشت و درباره این نامه‌ها باید بدانی که بسا چیزها رخ داده تا نوشته شوند. نمی‌دانم چند پایان ناگزیر معجزه‌آسا از سر گذشته‌اند تا به اینجا برسیم و نامه‌ها نوشته شوند.
من دارم برای تو می‌نویسم در حالی که تو جلوی چشمم گام برمی‌داری و بازیگوشانه به دنبال هرچیزی که توجهت را به خودش جلب کند می‌روی. انگشت پایم را می‌گیری و با تمام نیرو به من لبخند می‌زنی. می‌روی و چرخ دیگری در خانه می‌زنی و برادرت را بیدار می‌کنی. سرفه‌ای می‌کنی و ما را به یاد پنومونی‌ات می‌اندازی. توپ را شوت می‌کنی و من آشکارا می‌بینم که وقتی شروع به گام برداشتن می‌کنی هیچ انگار نه انگار که چه چیزهایی بر سر راهت نشسته‌اند. می‌روی. چرایی بیشتر آسیب‌هایی که می‌بینی و گریه‌هایی که می‌کنی همین است. هر چه در دسترس نباشد رها می‌کنی و به آن‌چه در دسترس است می‌پردازی. مادرت از پیش چشمانت رد می‌شود، همه جهان را رها می‌کنی و پی‌اش می‌افتی. اما وقتی از اتاق برمی‌گردد دیگر برنمی‌گردی چون چیز تازه‌ای برای کشف و تجربه پیدا کرده‌ای. چند لحظه دیگر صدای گریه‌ات بلند می‌شود. چون ناگهان سراز پروژه کوچکت بیرون می‌آوری. گمان کنم که سکوت پیرامونت توجهت را به تنهایی‌ات جلب می‌کند و تنهایی چیزی نیست که بتوانش تاب آورد. ساده نیست. بر می‌گردی و به سراغ دلمشغولی‌هایت می‌روی. آن بازیچه‌هایی که هر از چندی دوباره کشفشان می‌کنی. سرفه‌ای می‌کنی و می‌روی پی مادرت. زمین می‌خوری. بسته به آن‌که تنها زمین خورده باشی یا درمیان کسانی که به تو توجه دارند، دو جور واکنش نشان می‌دهی. نگاهت به بیرون است. نگاهت به درون است. چه حیرت انگیز!
من دارم این‌ها را می‌نویسم و باز شگفت‌زده شده‌ام که ما چه‌قدر شبیهیم!‌ بیا ببین و داوری کن! پاراگراف پیشین را دوباره بخوان. نمی‌دانم حالا که می‌خوانی چندساله‌ای. دست کم می‌دانم مثل همان بازیچه‌های همیشگی دوباره برای کشف آنچه در این نامه هست به آن باز می‌گردی. اکنون که می‌نویسم، تو پیش چشمم می‌روی و می‌آیی و هیچ خبر نداری که من به تو نگاه می‌کنم و می‌نویسم. تو حالا در این اندیشه گاه‌گاهی که چگونه کامپیوتر من را برداری، بر زمینش بزنی، به دندانش بیازمایی و با انگشتانت هندسه‌اش را بسنجی و نمی‌دانی با این فناوری چه چیز کهنی دارد رقم می‌خورد؛ نامه‌ای به قدمت تاریخ تمام رابطه‌ها.

تا باز تر و تازه برایت بنویسم
حالا باید بروم و مطمئن شوم که فرداها نامه را در تندرستی کامل بخوانی!
عاشقت

شما خواندن این نوشتار را به پایان رساندید. نمی‌خواهید دیدگاهی بنویسید؟

همرسانی

پاسخی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Copy link
Powered by Social Snap